30 فروردین 1391

لحظه جدایی من

مولف: مدیر سیستم   /  دسته: دسته بندی نشده   /  رتبه دهید:
3/3



دبستان دختران نرگس روی تپه سرسبز و كم ارتفاع قرار داشت؛ در روستای شاندرمن در نزدیكی شهر صومعه­سرا. سقف مدرسه شیروانی بود و دیوارها بیشتر از بلوك سیمانی درست شده بود. یك در سبز رنگ بزرگ هم داشت. یك هفته از شروع سال تحصیلی می­گذشت و هنوز معلم جدید بچه­های كلاس پنجم نیامده بود. آن روز دخترها در كلاس با هم می­گفتند و می­خندیدند و هرچه مبصر سعی می­كرد آنها را ساكت كند، نمی­توانست. در كلاس باز شد و خانم ناظم به همراه یك خانم جوان وارد كلاس شد.
مبصر كه هول كرده بود «برپا» گفت. دخترها سریع رفتند سرجایشان و ایستادند. خانم مدیر اخم كوتاهی كرد و گفت:
- بنشینید.
بعد به خانم جوان اشاره كرد و ادامه داد:
- از امروز خانم گلستانی معلم شما هستند. نشنوم كه ایشان را اذیت كرده باشیدها. خانم گلستانی بفرمایید.
خانم مدیر رفت. بچه­ها نشستند و با كنجكاوی به خانم گلستانی خیره شدند. خانم گلستانی خنده­رو بود. مقنعه سورمه­ای و مانتوی سبز رنگ داشت. به دستانش هم دستكش نخی و سفیدی داشت. در روزهای بعد كه دخترها كم كم با خانم گلستانی آشناتر شدند، فهمیدند اسم او پروانه است و اهل گیلان نیست. چون به زبان گیلكی آشنایی نداشت و هر وقت آنها با هم گیلكی حرف می­زدند، خانم گلستانی روی تخته سیاه می­زد و خنده خنده می­گفت:
- بچه­ها، فارسی حرف بزنید تا من هم متوجه بشوم.
اما در مواقعی بچه­ها از سر شیطنت، گیلكی حرف می­زدند و می­خندیدند و خانم گلستانی هم به خنده می­افتاد. خانم گلستانی خیلی خوب درس می­داد و بعضی وقت­ها با تعریف كردن قصه­ها و افسانه­های شیرین نمی­گذاشت آنها خسته شوند. اما بعضی از روزها وسط درس، ناگهان خانم گلستانی به سرفه می­افتاد؛ سرفه­های خشك و شدید. آن وقت با عجله از داخل كیف كوچكش- كه روی جارختی بود- قوطی فلزی كوچكی را كه دهانه­اش كج بود، در می­آورد و دهانه­اش را در دهان می­كرد و شاسی سبزش را فشار می­داد و نفس­های عمیق می­كشید. چند لحظه روی صندلی­اش می­نشست و بعد كم كم حالش بهتر می­شد و به بچه­ها كه با ترس و حیرت نگاهش می­كردند لبخند می­زد و درس را ادامه می­داد. سرفه­های خانم گلستانی باعث شد كه بچه­ها شایعه درست كنند و در زنگ تفریح و بیرون مدرسه و یا وقتی یكدیگر را در شالیزار یا نزدیك رودخانه می­دیدند درباره­اش صحبت كنند.
مریم می­گفت:
- نكند خانم گلستانی سل داشته باشد؟
هانیه پرسیده بود:
- سل دیگر چیست؟
- من هم خوب نمی­دانم. اما مادرم می­گوید سل یك بیماری مسری است كه سینه آدم را خراب می­كند و باعث می­شود از دهان خون بیاید.
- اما تا به حال كه از دهان خانم گلستانی خون نیامده است!
لیلا می­گفت:
- شاید علت دستكش پوشیدنش این است كه دستاش سوخته و خجالت می­كشد. آخر عموی من هم چند سال پیش وقتی خانه­شان آتش گرفت، دستانش سوخت و از آن زمان دستكش به دست می­كند.
یكبار وقتی مبصر داشت تخته سیاه را پاك می­كرد و ذرات گج در فضای كلاس موج برمی­داشت، خانم گلستانی دوباره به سرفه افتاد
روز بعد خانم گلستانی یك وایت ­برد به كلاس آورد و جای تخته سیاه آویخت و گفت:
- بچه­ها اگر موافق باشید از امروز نوشتنی­ها را روی این وایت­ برد می­نویسیم.
چشم همه از خوشحالی برق زد. حالا آنها با ماژیك­های قرمز و آبی و سبز روی زمینه سفید وایت برد كلمات تازه یا جمع و تفریق می­نوشتند. آنها به بچه­های كلاسهای دیگر فخر می­فروختند كه ما وایت برد داریم و شما ندارید. دلتان بسوزد!
دو روز به رسیدن عید مانده بود. آن روز بچه­های كلاس پنجم امتحان انشاء داشتند. موضوع انشاء روی وایت برد با خط سبز نوشته شده بود: درباره محل زندگی خود چه می­دانید؟
كلاس ساكت بود. فقط صدای حركت خودكار روی برگه­های سفید می­آمد. خانم گلستانی پنجره را باز كرده بود و به بیرون نگاه می­كرد. رودخانه با صدای شرشر آبش از پای تپه در جریان بود. در كنار رودخانه مرغابی­ها با صدای بلند شنا می­كردند و زمین را می­كاویدند. آن سوی رودخانه جنگل بلوط قرار داشت. بوته گلهای وحشی در لابه­لای درخت­ها دیده می­شد. نور آفتاب آخر زمستان روی شاخ و برگ درخت­ها افتاده بود. یك گوساله در كنار مادرش جست و خیز می­كرد و با شیطنت سرش را به شكم مادرش می­مالید.  مریم اولین نفر بود كه برگه­اش را بالا گرفت و گفت: بعد هانیه و لیلا و شادی هم برگه­هایشان را به خانم گلستانی دادند؛ و چند دقیقه بعد، همه برگه­هایشان را تحویل داده بودند.
خانم گلستانی دفترچه­های «پیك شادی» را بین همه­شان پخش كرد و گفت:
- خب دختران خوبم، انشاء الله عید خوبی داشته باشید. یادتان باشد درس­های تان را مرور كنید و پیك شادی تان را با خط خوب و با حوصله بنویسید. سلام مرا به خانواده تان هم برسانید!
هانیه گفت:
- شما هم سلام ما را به خانواده تان برسانید!
یكهو خانم گلستانی ایستاد. بعد لبخند زد و گفت:
- باشد. می­رسانم!
اما همه متوجه شدند كه رنگ خانم گلستانی پریده است. مریم دست بلند كرد و پرسید:
- خانم اجازه، شما اهل كجایید؟
خانم گلستانی روی صندلی اش نشست و گفت:
- من اهل سردشت هستم.
لیلا با تعجب پرسید:
- سردشت؟
- بله سردشت.
و بچه­ها شروع كردند به پرسیدن:
- خانم اجازه، شما چند تا خواهر و برادر دارید؟
- خانم، شما بچه دارید؟
- خانم، سردشت هم مثل اینجا سرسبز است؟
- خانم، سردشت در كجاست؟
- خانم ...
خانم گلستانی با تبسم ایستاد و گفت:
- شما در انشای تان از محل زندگی خود نوشتید؛ دوست دارید من هم از سردشت برای تان بگویم؟
همه یكصدا گفتند:
- بله!
خانم گلستانی به طرف نقشه بزرگ ایران كه روی دیوار سمت راست وایت برد نصب شده بود رفت. انگشت روی استان آذربایجان غربی گذاشت و گفت:
- سردشت درست در انتهای آذربایجان غربی قرار دارد.
بعد انگشتش شروع به حركت كرد:
- سردشت از شمال به شهرستان مهاباد و از غرب به مرز ایران و عراق می­رسد. دوست دارید قصه سردشت را تعریف كنم؟
دوباره همه با خوشحالی گفتند:
- بله!
- خب پس خوب گوش كنید! مردم سردشت اعتقاد دارند كه سردشت زادگاه زرتشت پیامبر است؛ چون در زبان كردی نام این پیامبر ایرانی زرادشتره تلفظ می شود. سردشت پیش از آمدن اسلام به ایران، یك قلعه و دژ مستحكم در برابر هجوم دشمن بوده است. هنوز ویرانه­های برج و دیوار این قلعه در سردشت دیده می­شود. سردشت در جای بلندی قرار دارد. كوچه­ها و خیابانهایش سرازیری و سربالایی است. كوههای مرتفع و بلندی اطراف سردشت را فراگرفته كه تا ارتفاعات مرزی ایران و عراق می رسد. جنگل های زیبایی این كوه ها و ارتفاعات را پوشانده. بیشتر درختهایش بلوط و انگور و انجیل و انار و گیلاس و سیب است. اكثر مردم سردشت كشاورزند و در مزارع و باغها كار می كنند. البته دامپروری هم می كنند. در جنگل های سردشت حیواناتی مثل: خرس و پلنگ و گرگ و روباه و خرگوش و پرندگانی چون شاهین و باز و عقاب زندگی می كنند.
خسته كه نشدید؟!
- نخیر!
- وقتی انقلاب پیروز شد، من خیلی كوچك بودم؛ پنج، شش ساله بودم. اما از بزرگترها شنیدم كه قبل از انقلاب به سردشت مثل جاهای دیگر هیچ توجهی نمی شد. اما پس از انقلاب، نیروهای جهاد سازندگی آمدند و به روستاها برق كشیدند. راهها را آسفالت كردند و حمام و مدرسه و درمانگاه ساختند. دشمنان انقلاب كه شكست خورده بودند، به اسم حمایت از مردم كرد، به سردشت و شهرهای دیگر استان آذربایجان غربی و كردستان هجوم آوردند. آنها می خواستند این دو استان را از ایران جدا كنند. به زور، مردم بی دفاع را مجبور كردند تا با آنها همكاری كنند و دسترنج ناچیزشان را به آنها بدهند. دشمن به پادگان سردشت حمله كرد و سربازها را شهید و آنجا را غارت كرد. هركس كه با ضد انقلاب همكاری نمی كرد، كشته می شد. مزارع و باغ های زیادی در آتش آنها از بین رفت و مردم بی دفاع زیادی شهید شدند. نیروهای جهاد سازندگی و معلم ها و دكترهایی را كه برای خدمت آمده بودند اسیر و اعدام می كردند.
آنها پدرم را كه كشاورز بود تهدید كردند كه اگر با آنها همكاری نكند، او را می­ كشند و مزرعه و خانه مان را آتش می زنند. پدرم مجبور شد برود و در زندان دولوتو - كه محل اسارت مهندس ها و معلم ها و دكترها بود - نگهبانی بدهد.
خانم گلستانی به بچه ها نگاه كرد. همه ساكت به او چشم دوخته بودند. خانم گلستانی آه كشید. شادی دست بلند كرد و پرسید:
- خانم اجازه، بعد چی شد؟
- یك شب افراد دشمن در خانه مان را شكستند و ریختند تو خانه. مادر و دو برادرم را به شدت كتك زدند. ما نمی دانستیم چه شده است. من ترسیده بودم و جیغ می كشیدم. عمویم كه همسایه مان بود سر رسید. به آنها التماس كرد كه ما را نكشند! عمویم هر چه پول و طلای مادر و زن عمویم بود را به آنها داد. آنها ما را از خانه بیرون كردند و خانه مان را آتش زدند. عمویم ما را به خانه اش برد. چند روز بعد من كم كم فهمیدم كه پدرم به دست دشمن شهید شده است.
خانم گلستانی ساكت شد. هانیه و لیلا آرام آرام گریه می­كردند. مریم لبانش را گاز می گرفت تا گریه نكند. نسترن با صدای بغض كرده پرسید:
- خانم اجازه، چرا پدر شما را شهید كردند؟
خانم گلستانی كنار پنجره رفت و به بیرون خیره شد.
- وقتی پدرم قصد داشته یك معلم زندانی را فراری بدهد، توسط ضد انقلاب دستگیر و به همراه آن معلم تیرباران می شود. مدتی گذشت، تا اینكه 52 جوان پاسدار كه برای آزادی سردشت از جاده بانه به سوی سردشت می آمدند در كمین ضد انقلاب افتاده و همگی شهید شدند. اسم سردشت در تمام ایران پیچید. در بیشتر شهرهای ایران و به خصوص در اصفهان عزاداری شد. امام خمینی كه آن زمان در قم بود، مجلس ختم گرفت و بعد دستور داد كه باید سردشت و شهرهای دیگر كردستان و آذربایجان غربی از دست ضدانقلاب آزاد شود.
شهید چمران كه آن زمان وزیر دفاع بود به همراه رزمندگانی كه از شهرهای مختلف داوطلب شده بودند حمله كردند و نبرد سختی آغاز شد. سرانجام شهید چمران سردشت را آزاد كردند. آن روز مردم سردشت جشن پیروزی گرفتند و در خیابان ها شیرینی و نقل پخش كردند. با اینكه خیلی ها توسط دشمن شهید و خانه و مزارع زیادی سوخته و نابود شده بود، اما مردم خوشحال بودند كه ضدانقلاب شكست خورده است. ولی دشمن دست از سردشت برنداشت. وقتی عراق به ایران حمله كرد، شهر من زیر آتش شدید توپخانه و بمباران هوایی هواپیماهای عراقی قرار گرفت. من كم كم بزرگ شدم. به كلاس اول رفتم و قبول شدم و به كلاسهای بالاتر رفتم. مادر و دو برادرم در مزرعه پدر شهیدم كشاورزی می كردند و ما زیر آتش دشمن به زندگی خود ادامه می دادیم، تا اینكه هفتم تیر ماه سال 1366 فرا رسید؛ درست 15 سال پیش.
چهره خانم گلستانی پر از درد شد. همه متوجه این موضوع شدند. همه ساكت به او نگاه می كردند. دوست داشتند بدانند در آن روز چه اتفاقی افتاده كه باعث شده خانم گلستانی این قدر از به یاد آوردنش ناراحت و غصه دار شود.
خانم گلستانی از جیب مانتواش دستمال كوچكی درآورد. پشت به بچه ها كرد و شانه هایش آرام لرزید. شادی و مریم و هانیه و چند نفر دیگر هم بی صدا شروع به گریستن كردند. خانم گلستانی برگشت و صدای غمگینش در كلاس پیچید:
- فصل بهار را پشت سر گذاشته بودیم. هوا هنوز خنك بود. من و مادرم برای خرید به بازار كوچك شهرمان رفته بودیم. عصر بود. مادرم برایم یك جفت كفش تابستانی زیبا خرید. خیلی وقت بود كه آن كفش را پشت ویترین آن مغازه نشان كرده بودم. مادرم قول داده بود اگر با معدل 20 كلاس چهارم را قبول شوم، آن را برایم می خرد. من هم با معدل 20 قبول شدم. قوطی كفش زیر بغلم بود. چادر مادرم را گرفته و می خواستیم سبزی و میوه بخریم و به خانه برگردیم. من دم در میوه فروشی كنار جعبه های میوه ایستادم و مادرم داخل مغازه شد. داشتم به سیب های سرخ و سفید رسیده ای كه در جعبه ها چیده شده بود نگاه می كردم كه ناگهان صدای غرش هواپیمای جنگی آسمان شهر را پر كرد.
مردم سراسیمه و وحشتزده از مغازه ها بیرون دویدند. مادرم هراسان آمد و دست مرا گرفت و دویدیم. البته ما به بمباران عادت كرده بودیم، اما باز می ترسیدیم. ناگهان صدای شیرجه هواپیماها به گوشم رسید و صدای چند انفجار در شهر پیچید. افتادم زمین. مادرم برگشت و مرا زیر بازوی خود پناه داد. خیلی ترسیده بودم. جیغ می كشیدم. یك لحظه سر بلند كردم و به آسمان نگاه كردم تا شاید هواپیماها را ببینم. برای یك لحظه چند نقطه نورانی مثل جرقه های آتش را دیدم كه به سرعت از بالا به پایین می آیند. بوی تندی مثل سیر و لاشه گندیده در مشامم پیچید. چشمم به یك توده شیری رنگ افتاد. انگار كه مه بود. آن توده شیری، آرام آرام به طرفمان آمد. كناره هایش كه بر زمین می نشست مثل رشته های تیز و سیخ مانندی بود كه در آخر مثل قطراتی بلوری به زمین می افتاد و مثل حباب می تركید. یكهو پوست دست و صورتم شروع به سوزش كرد. انگار روی بدنم آب جوش ریختند. نفسم تنگ شد؛ مثل اینكه آتش به ریه­ام فرو رفت. چشمانم شروع به سوختن كرد و افتادم به سرفه كردن. كم كم همه جا تاریك شد. مادرم از رویم غل خورد و افتاد كنار. نگاهش كردیم و دیدم پوست دست و صورتش سرخ شده و به سختی نفس می كشد. یك مرد جوان مرا بغل كرد و دوید. هر چه زور زدم مادرم را صدا كنم نتوانستم. مردم در خیابان می دویدند و جیغ می كشیدند. چند نفر را دیدم تلو تلو خوران
می دوند و بعد بر زمین می افتند. نگاهم به دستانم افتاد و وحشت كردم؛ تاولهای كوچك و صورتی رنگی در حال روییدن از دستانم بود.
ناگهان خانم گلستانی به سرفه افتاد. خیلی شدید و خشك سرفه می كرد. بچه ها وحشتزده نمی دانستند چه كنند. لیلا گریه كنان گفت
- من می روم آب بیاورم.
مریم و شادی و هانیه جلو رفتند و به خانم گلستانی كمك كردند روی صندلی بنشیند. خانم گلستانی سرفه كنان به كیفش اشاره كرد. نسترن كیف را آورد. دست سپید پوش و لرزان خانم گلستانی داخل كیف شد و با قوطی فلزی كوچك اكسیژن بیرون آمد. به دهان نزدیكش كرد و نفس های عمیق كشید. صدای فس فس قوطی در كلاس می پیچید. لیلا با لیوان آب آمد. مریم گفت:
- خانم اجازه، برویم خانم مدیر را صدا كنیم؟
خانم گلستانی آب را كم كم نوشید و با تكان دادن سر اشاره كرد كه حالش بهتر می شود. بعد به بچه ها اشاره كرد كه سر جایشان برگردند. بچه ها با صورت خیس اشك، به خانم گلستانی خیره ماندند. خانم گلستانی سعی كرد لبخند بزند و گفت:
- ناراحتتان كردم... دیگر باقی اش را تعریف نمی كنم.
اما بچه ها اصرار كردند كه ادامه ماجرا را بشنوند.
خانم گلستانی كنار پنجره رفت. دید كه گوساله از پستان مادرش شیر می خورد و دم تكان می دهد. دید كه گاو مادر دارد گوساله اش را لیس می زند.
- آن مرد مرا به درمانگاه رساند. كاركنان آنجا هول كرده بودند. تازه فهمیدم كه شهر من بمباران شیمیایی شده است. لحظه به لحظه بینایی ام را از دست می دادم. به سختی نفس می كشیدم. چند ساعت بعد، من و تعدادی دیگر از مجروحان را كه بیشترشان زن و بچه بودند سوار آمبولانس كردند. چند ساعت بعد به تبریز رسیدیم. آنجا بدنم را شستند و ضد عفونی كردند. داخل چشمانم قطره مخصوص ریختند و من توانستم با كمك دستگاه اكسیژن نفس بكشم. تنها بودم و از سرنوشت مادر و برادران و فامیلم بی اطلاع بودم. كم كم چشمانم توانست اطراف را تا فاصله نزدیك ببیند. تا این كه عمویم به سراغم آمد. بغلم كرد. هر دو گریه كردیم. عمویم سالم بود؛ چون در آن روز برای كاری به سنندج رفته بود. سراغ خانواده ام را گرفتم. عمو گفت كه حال آنها خوب است و به زودی به دیدنم می آیند. اما من هر چه چشم انتظار ماندم، جز عمو كسی به دیدنم نیامد. با هواپیما به تهران منتقل شدم. در تهران هم فقط عمویم به دیدنم می آمد. می گفت سر مادرم شلوغ است و فعلاً نمی تواند به تهران بیاید، ولی در اولین فرصت می آید. روز به روز حالم بدتر می شد. فقط با كمك دستگاه اكسیژن می توانستم نفس بكشم. در بیمارستان هر روز آب تاول های دست و صورتم را با سرنگ می كشیدند و من خیلی درد می كشیدم. اما درد تنهایی بیشتر از همه چیز بود.
دو هفته بعد فهمیدم قرار است من و عده ای دیگر از مجروحان شیمیایی را به خارج كشور ببرند. من دوست نداشتم تنها بروم.
می خواستم مادرم هم با من بیاید. عمو قرار شد با من بیاید. سرانجام ما را سوار هواپیما كردند و به سویس بردند. در آنجا آزمایشات زیادی روی من و مجروحان دیگر شد و به خوبی از من مراقبت می شد. اگر عمو نبود از تنهایی دق می كردم. برای دیگران یا نامه می آمد یا افراد فامیل شان تلفن می كردند، اما برای من نه نامه ای آمد و نه تلفنی شد.
لحظه شماری می كردم تا زودتر به ایران بازگردم و مادرم را ببینم. یك ماه بعد حالم بهتر شد. وقتی هواپیما در فرودگاه تهران بر زمین نشست، فكر كردم الان مادر و برادرانم به استقبالم می آیند. اما...اما اشتباه می كردم. دكترها به عمویم گفته بودند كه برای حفظ سلامتی من باید در یك جای سرسبز و مرطوب مثل شمال ایران زندگی كنم. من و عمو به شمال آمدیم.
هانیه دست بلند كرد و با گریه پرسید:
- خانم اجازه، پس مادرتان...
و گریه نگذاشت حرفش را ادامه بدهد. خانم گلستانی اشك چشمانش را پاك كرد و لبخند زنان گفت:
- فقط من و عمو از فامیل زنده ماندیم. همه پیش پدر شهیدم رفته بودند.
خانم مدیر صدای گریه شنید. صدا از یكی از كلاسها می آمد. از دفترش بیرون آمد و دنبال صدا رفت. به كلاس پنجم رسید. دید كه خانم گلستانی ایستاده و بچه ها او را حلقه كرده و گریه می كنند.
صدای رعد و برق آمد و بعد قطرات باران بر جنگل سرسبز و رودخانه باریدن گرفت.
منبع: لحظه جدایی من، نوشته: داوود امیریان، ناشر: نشر شاهد و سوره مهر، صفحه: 1 الی 27 چاپ اول،
برگرفته از سایت جامع دفاع مقدس

تعداد مشاهده (957)       نظرات (1)

نظرات کاربران درباره مقاله "لحظه جدایی من"


جالب بود

نظرتان را بیان کنید

نام:
پست الکترونیکی:
نظر:
کد بالا را در محل مربوطه وارد نمایید