21 فروردین 1391

دلم برای صیادم تنگ شده!

مولف: مدیر سیستم   /  دسته: دسته بندی نشده   /  رتبه دهید:
2









دو راه داری: یا می توانی مثل همه ای باشی كه می ریزند و می پاشند و دغدغه نان ندارند. در این صورت می توانی به خودت بگویی حالا كه من فرمانده ام و همه گوش به فرمان من هستند، اصلاً گم نامی یعنی چی؟ یا این كه می توانی خودت را بیندازی وسط میدان، تن به بلا بسپاری، غم دیگران را گوشه دلت قاب كنی و بدون گلایه از مشكلات، عزم كنی با آنها بجنگی.
داستان «علی صیاد شیرازی»، می دانی كه از نوع اول نیست. علی، متولد 1323، در كبود گنبد(درگز)، جانشین ستاد كل نیروهای مسلح، كاری كرد كه من و تو بعد از سال ها باور كنیم كه «درِ باغ شهادت باز، باز است».*
می رفت آن طرف خط، وسط عراقی ها، هر چی بهش می گفتند كه آخر مرد حسابی! كجای دنیا، فرمانده نیروی زمینی می رود وسط دشمن؟ می خندید و می گفت كه من باید خودم به یقین برسم كه آن طرف چه خبر است، بعد نیروهایم را بفرستم.
وقتی پشت بی سیم می گویند كه فلان كار باید بشود، باید بدانم كه شدنی است. پنج كیلومتری دشمن، صدای همه درآمده بود كه چرا صیاد آمده اینجا كه احتمال هر خطری هست. او را بغل می كنند و به زور می اندازند توی قایق. با همان لباس نظامی و تجهیزات، می پرد بیرون و شناكنان برمی گردد پیش بچه ها.*
مراقب تك تك هزینه هایی كه در ارتش خرج می شد، بود. یك وقت می آمد و می گفت كه فلان جلسه، همه اش اداری نبود، حرف شخصی هم مطرح شد؛ هزینه جلسه را بنویسید به حساب من. لیست تمام تلفن های شخصی خودش را هم داشت.*
نماز شبش را كه می خواند، تا صبح بیدار می ماند، ما را هم برای نماز بیدار می كرد. بعد از نماز با بچه ها ورزش می كردیم و نهایتاً می رفت سراغ كار. هر روز صبح نیم ساعت تا سه ربع، وقت می گذاشت تا بچه ها درباره هر چه كه دوست دارند، حرف بزنند. روزهای جمعه هم می آمد و می گفت كه امروز می خواهم یك كار خیر انجام بدهم. بعد وضو می گرفت می رفت داخل آشپزخانه، در را می بست و شروع می كرد به شستن.*
به ما می گفت: «خجالت می كشم. خیلی در حق شما كوتاهی كرده ام. كمتر پدری كرده ام. فرصتم كم بوده و گرنه خیلی دلم می خواست.» یك روز در زدند، پیك نامه آورده بود. قلبم ریخت كه نكند شهید شده باشد. پاكت را باز كردم دیدم یك انگشتر عقیق برای من فرستاده و نوشته: «به پاس صبرها و تحمل های تو.»*
یك شب خواب دیده بود كه اما به او می گوید: «شما كارتان درست می شود، نگران نباشید.» 21 فروردین 78 بود، كارش درست شد.*
فردای روزی كه به خاك سپرده بودندش، می روند سر خاك، «آقا» هم آنجا بود. زودتر از بقیه آمده بود. می گفت: «دلم برای صیادم تنگ شده!»

منبع:www.aviny.com

تعداد مشاهده (662)       نظرات (0)

نظرات کاربران درباره مقاله "دلم برای صیادم تنگ شده!"


نظرتان را بیان کنید

نام:
پست الکترونیکی:
نظر:
کد بالا را در محل مربوطه وارد نمایید