19 بهمن 1392

ترب مي خواهي

مولف: زهرا اسدپور   /  دسته: دسته بندی نشده   /  رتبه دهید:

ترب مي خواهي


تعداد مجروحين بالا رفته بود.فرمانده از ميان گرد و غبار انفجار ها دويد طرفم و گفت : " سريع بي سيم بزن عقب . بگو يك آمبولانس بفرستند مجروحين را ببرد! " شستي گوشي رابي سيم را فشار دادم. به خاطر اينكه پيام لو نرود و عراقيها از خواسته مان سر در نياورندپشت بي سيم بايد با كد حرف مي زديم. گفتم :" حيدر حيدر رشيد " چند لحظه صداي فش فش به گوشمرسيد . بعد صداي كسي آمد :

- رشيد بگوشم.
- رشيد جان حاجي گفت يك دلبر قرمز بفرستيد!
-هه هه دلبر قرمز ديگه چيه ؟
-شما كي هستي ؟ پس رشيد كجاست ؟
- رشيد چهار چرخش رفته هوا . من در خدمتم.
-اخوي مگه برگه كد نداري؟
- برگه كد ديگه چيه؟ بگو ببينم چي مي خواي؟
دبدم عجب گدفتاري شده ام. از يك طرف بايد با رمز حرف مي زدم از طرف ديگر با يك آدم شوت طرف شده بودم .
- رشيد جان از همانها كه چرخ دارند!
- چه مي گويي ؟ درست حرف بزن ببينم چه مي خواهي ؟
- بابا از همانها كه سفيده.
- هه هه نكنه ترب مي خواي.
- بي مزه! بابا از همانها كه رو سقفش يك چراغ قرمز داره.
- د ِ لا مصب زودتر بگو كه آمبولانس مي خواي!
كارد مي زدند خونم در نمي آمد. هر چه بد و بيراه بود به آدم پشت بي سيم گفتم.

(به نقل از كتاب رفاقت به سبك تانك نوشته داوود اميريان)
منبع:http://maktabeashoora.tebyan.net


تعداد مشاهده (579)       نظرات (0)

نظرات کاربران درباره مقاله "ترب مي خواهي"


نظرتان را بیان کنید

نام:
پست الکترونیکی:
نظر:
کد بالا را در محل مربوطه وارد نمایید